نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
حالا که رفتی بدان!با همه بی معرفتی هایت همیشه در سینه ام خواهی ماند...
و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم
باور رفتن...
باور گذشتن...
باور باز نیامدن...
و رد پایی مانده بر امتداد چشمانی خسته
رویاهایی پر از التهاب
خوابهایی پر از تب
و چشمانی که خیال رفتن ندارند...
پ.ن:امروز تولدم بود!بیشتر از همیشه چشم به راهت بودم...
عشق می ورزم به همه کسانی که دلم را شکستند!
دعا میکنم برای آنهایی که نفرینم کردند...
و میخندم!چون میدانم خدا همیشه آن بالا با من است!!!
پ.ن:حالا که رفتی و میروم مواظب خودت باش!
تو را بخیر و مرا به سلامت!!!
و در طولانی ترین سجده ی اندوه
به اندازه ی همه نبودن هایت
اشک می ریزم
و به بلندای فراقت
با آهی از عمق قلبم پاره ام
کابوس رفتنت را
خاکستری میکنم!
گوشهایت را کمی تیز کن
فریاد جامانده در سکوتم را میشنوی!
مگر تو نگفتی اشک نریز؟گریه ات ناراحتم میکند
پس چرا دلیل اشکهایم شدی؟خیلی مردی!
تا آخر عمرم اشکها و روزهای برباد رفته ام را
مدیون منی....
هیچوقت تو را نخواهم بخشید
حتی به حرمت شبهای قدر....
پ.ن:
کلماتم را فی البداهه نوشتم
با صدای بلند برای خودت بخوان
شاید خودت را گول بزنی
ولی با وجدانت چه میکنی؟
باز هم میگویم خیلی مردی...
از دل تنگ من اما
تصویر تورا چه کسی خواهد شست...؟؟؟
واپسین ساعات با تو بودن...
و چه زود گذشتی...
و من چه آسان تو را فراموش میکنم...
تنها گاهی میگویم...
...."یادت بخیر".....
منبع:وبلاگ واحه ای در خیال(زهرا جون)
پ.ن:یادت بخیر برای خاطرات خوشت نیست
چه خوشی برایم گذاشتی
فقط تجربه بود!یاد تجربه هایم بخیر
وگرنه حماقت که یادت بخیر ندارد!
که دنیایت یکرنگ سیاه شد
نگرانم...
نگران روزی که اشکهایم دامن گیرت شود...
دیگر مهم نیست!
آب یادت را با خود نبرد
شاید خاک تو را بپذیرد...
من اهل کویرم!
این بار میسپارمت به خاک...
برو...
فقط برو...
پشت سرت حتی آب هم نمیریزم
تا به امید برگشتنت نباشم...
همه به من ميگفتند ((ديوانه)).آري من ديوانه بودم ، يک ديوانه ساده دل.
ديوانه اي که اينک تنهاي تنهاست و از غم جدايي ات رواني شده است.
اين را بدان نه تو را نفرين کردم ، و نه آرزوي خوشبختي برايت کردم.
اين روزها خيلي احساس تنهايي ميکنم ،
راستش را بخواهي هنوز دوستت دارم اما
ديگر دلم نميخواهد حتي يک لحظه نيز با تو باشم.
خيلي دلم ميخواهد فراموشت کنم اما نمي دانم چرا نمي توانم
دلم براي لحظه هاي با تو بودن تنگ شده و ياد آن لحظه ها قلب شکسته ام را ميسوزاند.
و اين بود سرنوشت من و تو! چه بگويم که هر چه بگويم دلم بيشتر مي سوزد .
نيستي که ببيني اينجا زندگي ام بدون تو بي عطر و بوست ، بي رنگ و روست.
هر چه نوشتم درد اين قلب ديوانه من بود ، نميخواستم بنويسم از تو ، اما قلبم نميگذاشت.
بهانه ميگرفت ، گريه مي کرد ، ميگفت بنويس تا بداند چه دردي داری.
انگار دوباره کاغذم از قطره هاي اشکم خيس شده ،
ديگر قلمم روي کاغذ خيس نمي نويسد.
خواستم بنويسم که خيلي بي وفايي...!
یک نفر نیست که بپرسد ازمن
که تو از پنجره عشق چه ها میخواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگدران خبر گمشده ای میجویی!
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دل دریا شاید!
نوری از روزنه فردا هاست
یا خدایی ست که از روز ازل ناپیداست...؟!
| Design By : Pichak |


