تبليغاتX
نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

حالا که رفتی بدان!با همه بی معرفتی هایت همیشه در سینه ام خواهی ماند...

نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام

و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم

باور رفتن...

باور گذشتن...

باور باز نیامدن...

و رد پایی مانده بر امتداد چشمانی خسته

رویاهایی پر از التهاب

خوابهایی پر از تب

و چشمانی که خیال رفتن ندارند...


پ.ن:امروز تولدم بود!بیشتر از همیشه چشم به راهت بودم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:39 توسط رویا |

شادی را هدیه میکنم حتی به کسانی که آن را از من گرفتند!

عشق می ورزم به همه کسانی که دلم را شکستند!

دعا میکنم برای آنهایی که نفرینم کردند...

و میخندم!چون میدانم خدا همیشه آن بالا با من است!!!


پ.ن:حالا که رفتی و میروم مواظب خودت باش!

تو را بخیر و مرا به سلامت!!!


نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:12 توسط رویا |

من تمام بی کسی هایم را قامت بسته ام

و در طولانی ترین سجده ی اندوه

به اندازه ی همه نبودن هایت

اشک می ریزم

و به بلندای فراقت

با آهی از عمق قلبم پاره ام

کابوس رفتنت را

خاکستری میکنم!

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:35 توسط رویا |

خوب خودت را به نفهمی زده ای!

گوشهایت را کمی تیز کن

فریاد جامانده در سکوتم را میشنوی!

مگر تو نگفتی اشک نریز؟گریه ات ناراحتم میکند

پس چرا دلیل اشکهایم شدی؟خیلی مردی!

تا آخر عمرم اشکها و روزهای برباد رفته ام را

مدیون منی....

هیچوقت تو را نخواهم بخشید

حتی به حرمت شبهای قدر....

پ.ن:

کلماتم را فی البداهه نوشتم

با صدای بلند برای خودت بخوان

شاید خودت را گول بزنی

ولی با وجدانت چه میکنی؟

باز هم میگویم خیلی مردی...

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 22:42 توسط رویا |

شیشه ی پنجره را باران شست...

از دل تنگ من اما

تصویر تورا چه کسی خواهد شست...؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 18:11 توسط رویا |

واپسین ساعات با تو بودن...

و چه زود گذشتی...

و من چه آسان تو را فراموش میکنم...

تنها گاهی میگویم...

...."یادت بخیر".....

                                                         منبع:وبلاگ واحه ای در خیال(زهرا جون)

پ.ن:یادت بخیر برای خاطرات خوشت نیست

چه خوشی برایم گذاشتی

فقط تجربه بود!یاد تجربه هایم بخیر

وگرنه حماقت که یادت بخیر ندارد!

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 0:40 توسط رویا |

قلبت سیاه شد

که دنیایت یکرنگ سیاه شد

نگرانم...

نگران روزی که اشکهایم دامن گیرت شود...

دیگر مهم نیست!

آب یادت را با خود نبرد

شاید خاک تو را بپذیرد...

من اهل کویرم!

این بار میسپارمت به خاک...

برو...

فقط برو...

پشت سرت حتی آب هم نمیریزم

تا به امید برگشتنت نباشم...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 12:21 توسط رویا |

آن زمان که با تو بودم کسي نام مرا صدا نميکرد،

همه به من ميگفتند ((ديوانه)).آري من ديوانه بودم ، يک ديوانه ساده دل.

ديوانه اي که اينک تنهاي تنهاست و از غم جدايي ات رواني شده است.

اين را بدان نه تو را نفرين کردم ، و نه آرزوي خوشبختي برايت کردم.

اين روزها خيلي احساس تنهايي ميکنم ،

راستش را بخواهي هنوز دوستت دارم اما

ديگر دلم نميخواهد حتي يک لحظه نيز با تو باشم.

خيلي دلم ميخواهد فراموشت کنم اما نمي دانم چرا نمي توانم

دلم براي لحظه هاي با تو بودن تنگ شده و ياد آن لحظه ها قلب شکسته ام را ميسوزاند.

و اين بود سرنوشت من و تو! چه بگويم که هر چه بگويم دلم بيشتر مي سوزد .

نيستي که ببيني اينجا زندگي ام بدون تو بي عطر و بوست ، بي رنگ و روست.

هر چه نوشتم درد اين قلب ديوانه من بود ، نميخواستم بنويسم از تو ، اما قلبم نميگذاشت.

بهانه ميگرفت ، گريه مي کرد ، ميگفت بنويس تا بداند چه دردي داری.

انگار دوباره کاغذم از قطره هاي اشکم خيس شده ،

ديگر قلمم روي کاغذ خيس نمي نويسد.

خواستم بنويسم که خيلي بي وفايي...!
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:35 توسط رویا |

آی دنیا بیزارم ازت!

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 17:18 توسط رویا |

سالها رفت  و هنوز

یک نفر نیست که بپرسد ازمن

که تو از پنجره عشق چه ها میخواهی؟

صبح تا نیمه شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگدران خبر گمشده ای میجویی!

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دل دریا شاید!

نوری از روزنه فردا هاست

یا خدایی ست که از روز ازل ناپیداست...؟!

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 16:53 توسط رویا |


آخرين مطالب
» باور
» برای او
» کابوس رفتنت
» نمیبخشمت هیچوقت هیچوقت هیچوقت!
» دل تنگ...
» یادت بخیر
» نگرانم...
» بی وفا
» بدون شرح
» سالها رفت

Design By : Pichak